دلنوشتهای برای میراثبان پیر، زندهیاد شیخه امرایی
قریب به سه سال است که مشغلهی مدیریت دستم را از قلم کوتاه کرده اما شنیدن خبر مرگ میراثبانی پیر و کهنهکار که میراث یک ملت در یک برهه خاص و در یک منطقه خاص مدیون اوست، ناخودآگاه خاطرات ۲۳ سال پیش در ذهنم مرور شد و به پاس احترام به آن مرد رشید که سالها برای پاسداری از میراث ملی زحمت کشید چند سطری را قلمی کردم.
وقتی هنوز خط و مرزهای سیاسی شهرستان رومشکان را از کوهدشت جدا نکرده بود و گسترهی آن از مپل تا میرملاس و از وَرَهزرد تا ویزنیار را در برمیگرفت، افسری با سبیلپرپُشت و چهارشانه که کلاه افسریش بر اخم ابروانش سایه میافکند و هیبت مردانهاش را صدچندان میکرد، یکه و تنها، کنترل آثار تاریخی کوه تا دشت را در زیر پوتین چرمین خود در دست داشت.
همتایان این مرد اما انگشتشمار بودند و هر کدام گوشهای از خاک لرستان را از گزند سوداگران آثار تاریخی پاسبانی میکردند. امرالله کرمی در الیگودرز به تنهایی پهناورترین شهرستان را قدم میزد، مرحوم بهرامی در منطقه چگنی ، خانمحمد جاویدمقدم و مرحوم شریعت در شهر و حومه خرمآباد تا کوهستانهای بخش پاپی، مرحوم مقدسی در بروجرد، حسنرضا فولادوند، صادقزاده، مرحوم طاهری و …
اما بخت و اقبال با منی که دانشجوی ترم آخر باستانشناسی بودم یار بود و به لطف دوست قدیمیم جلال عادلی در سال ۱۳۸۰ به عضویت هیأت کاوش محوطه سرخدم لکی به سرپرستی دکتر آرمان شیشهگر درآمدم. شور و اشتیاق کاوش برای به دست گرفتن کلنگ خستگی را از یاد میبرد به گونهای که تا عصرگاهان به فکر غذا خوردن نمیافتادیم. تازه بعد از چندروز که اندکی از شور و اشتیاق کاوش کاسته شد، متوجه فردی مقتدر با لباس نظامی شدیم که حتی موقع استراحت اعضای هیأت، چشمش را از محوطه کاوش برنمیداشت و هیچگاه با ما همسفره نمیشد. هرازگاهی که میل به خوردن چای داشت، ایستاده مینوشید و مدام کارگران را زیرچشمی میپایید. حتی ما اعضای هیأت هم از او به شدت حساب میبردیم و درچهارچوب خاص خود، باوقار، باصلابت و محترمانه رفتار میکرد. تا روزی که همه اعضای هیات را به صرف شام به منزل خود دعوت کرد و لبخندهای میهماننوازانهاش حجاب غرورش را کنار زد و تازه متوجه مرام و مسلک مردانهی او شدم. تازه فهمیدم که در کارش بسیار جدیست و غیض و غرورش فقط و فقط چاشنی میراثبانیاش است و بس. تازه جرأت کردم با او همکلام شوم. بعد از مدتی پی به عمق احساس و شرافت این مرد بزرگ بردم. چه درسها و تجربههایی که به من منتقل نکرد. از خاطرات درگیری با حفاران قاچاق، از کشف و غارت اشیاء کلماکره، از چگونگی کشف سنگهای حجاری شده با نقش شیرهای بالدار در سرخدم لکی و نحوه برخورد با حفاران قبور لحکی رومشکان.
از چَکهای افسری که باید به وقتش به گوش قاچاقچیان مالید و از نحوه کمینها و دستگیری غارتگران آثار تاریخی.
از رادمردی و ایستادگی در برابر تهدیدهای مردمی که به دنبال گنج بودند و شیخه همچون خاری در چشم بیخواب آنان.
شاید اگر امثال او نبودند اکنون اثری از نقاشیهای هومیان و میرملاس در کوهدشت نبود.
نفوذ کلام، روابط عمومی، احترام به مردم، شخصیت کاریزماتیک شیخه و جایگاه اجتماعی والای او در بین منطقه سبب شده بود قاطبهی مردم در کنار احترام به شخصیت ایشان، حرمت آثار تاریخی را نیز به خوبی نگهدارند.
روایت این خاطرات آموزنده از زبان شیرین شیخه که خود از خانوادهای اصیل و ریشهدار یعنی خاندان امرایی بود، برای منِ مشتاقِ و پرانگیزه، یک کلاس دانشگاهی بود که در هیچ مکتبی نمیتوان آن را آموخت و شیخه سخاوتمندانه این تجربهها را به نسل بعد از خود منتقل میکرد.
او همراه همیشگی باستانشناسان، نقشهبرداران، مردمشناسان، زبانشناسان و مرمتگران بود و کولهباری از تجربههای تلخ و شیرین در حافظه بلندمدتش داشت، کافی بود با او همکلام شوی و از دانش بومی و روشهای آموزندهاش در برخورد با جوامع عشایری و محلی بهرهمند شوی.
اکنون بعد از دو دهه خدمت در میراث فرهنگی به خوبی آموختم که ما میراثدار دو گنجینهایم. یکی گنجینههای زیر خاک و دیگری گنجینههای انسانی رویخاک که آرام آرام و یکی پس از دیگری رخ در نقاب خاک میکشند. بیتردید ارزش و اهمیت این گنجینههای ارزشمند انسانی کمتر از گنجینههای باستانی نیست.
روحت شاد و آرام، ژاندارم میراث فرهنگی
بُن کوه شد دخمهی پهلوان
که کوه از بزرگیش دارد نشان
عطا حسنپور
سحرگاه ششم اسفندماه ۱۴۰۳
